پست های پیشنهاد شده

به نام خدا

 

اول از همه باید بگم این داستان ساخته ذهن خودمه و هدف خاصی از اون ندارم

و اگر نامی هم در داستان برده میشه کاملا اتفاقیه و هیچ ربطی به شخصیت دولتی ندارند

 

افرادی که در داستان حضور دارند :

 

مجتبی 24 = سردار مجتبی عزیزی

شرلوک = علیرضا حیاتی

خودم = سید علی زین الدین

حامد = حامد وثوقی

پویا = پویا بیاتی

دارک نوب = امیرحسین بزرگمهر

 

قسمت اول داستان:

سال هاست که داعش برچیده شده توسط ایران و روسیه و منطقه امنه تنها مشکلی که بوده و هست آمریکاست.

چندین ساله که از برجام گذشته و صلح همه جهان رو فرا گرفته اما هنوز آمریکا داره مانور میده و به قدرتش اضافه شده ، رئیس جمهور حال حاضر آمریکا آقای جرارد یک جمهوری خواه سفید پوسته که قدرت مدیریتش پایینه و فقط به مسائل خارجی فکر میکنه. داخل آمریکا شورش ها زیاد شده ، جنگ سفید پوستا و سیاه پوستا زیاد تر از قبل شده و آقای جرارد نسبت به این قضیه بی اهمیته.

ایران اقتصادش عالیه و مردم در نهایت رفاه زندگی میکنند ، پیشرفت های ایران به قدری بوده که جای روسیه رو گرفته و رقیب آمریکاست .روسیه زیر پر و بال ایرانه.

ساعت 8:30 دقیقه صبح ، وزارت اطلاعات ایران ، جلسه مهرمانه

علیرضا حیاتی مافوق همه افراد جلسه ، خطاب به افراد حاضر : به نام خدا ، همه میدونید که چند وقتیه که آمریکا داره نقشه میکشه و باز قصد داره گروهک هایی رو به منطقه تزریق کنه ولی این بار هدف روسیه و عراق نیست ، هدف ایران و پاکستانه .

قراره این گروهک ها شیعه و سونی ها رو به جون همدیگه بندازن و در آخر ایران و پاکستان از بین برن ، اطلاعات دقیقی از نقشه نداریم ، این کلیات نقشست که سردار در اختیار ما گذاشتن ....

سردار ادامه بدید

(معرفی سردار : سردار مجتبی عزیزی ، فردی 46 ساله با موهای جو گندمی ، نهایت مهارت در سلاح های گرم ، تک تیراندازی قابل ، متخصص جنگ ها پارتیزانی ، مستشار در کشور های اطراف با سوابقی درخشان )

سردار مجتبی عزیزی خطاب به جمع :

دوستان حاضر در جلسه توجه کنند ، ما تصمیم داریم گروهی رو مخفیانه آموزش بدیم که مخالف گروه های تروریستی هستند اما اعضای این گروه مشخص نیست و این گروه باید مخفی باشه ، در نهایت تاریکی.

از اعضا خواهش میکنیم در برگه هایی که جلوشونه نام فردی رو که فکر میکنید سلاحیت رهبری گروه رو داره بنویسید و به ما بدید.

20 دقیقه بعد رای ها جمع و شمارش شده

سردار مجتبی عزیزی : لطفا نتایح رای ها رو شرح بدید.

-بله سردار

-از 100 نفر حاضر در جمع

- 98 نفر به سرهنگ سید علی زین الدین رای دادن

و 1 نفر رای سفید داده و یک نفر هم کلا با این گروه ها مخالفه

علیرضا حیاتی بلند میشه و میگه سید علی زین الدین بازنشسته شده و امکان نداره که برای این کار پذیرفته شه.

امیر حسین بزرگمهر از داخل جمع بلند میشه و پاسخ میده

( معرفی امیرحسین بزرگمهر : فردی 30 ساله ، جوون ولی با تجربه ، استاد هنر های رزمی ، استاد استفاده از سلاح گرم و سرد)

خودش استعفا داد ولی سرهنگ همیشه در خدمت به مردم کوشاست ، اگر بهش بگیم قضیه رو حتما قبول میکنه

علیرضا حیاتی : این کار غیر ممکنه ، من مخالفم

پویا بیاتی : ولی نظر شما اصلا مهم نیست ، 98 نفر موافقن

علیرضا حیاتی جلسه رو ترک میکنه

سردار مجتبی عزیزی : آقای امیرحسین بزرگمهر ، خودتون باید سرهنگ رو راضی کنید.

امیرحسین بزرگمهر: باشه مشکلی نیست.

جلسه به پایان رسید.

بیرون جلسه امیرحسین بزرگمهر با خودش میگه : واییییییییییییییی !!!! حال اون بد عنق رو کی میخواد راضی کنه.؟؟؟!!!!!!

پایان قسمت اول

 

 

قسمت دوم به زودی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

اول شوکه شدم که توی این داستانم!اصلا خبر قبلی نداشتم و انتظار هم نداشتم!متشکر که ما رو قابل دونستی و واردمون کردی!

دوم ایولا بابااااا،واسه خودمون کاره ای شدیمااااااااااا!حال کردم!منتظر ادامه داستانم!

موفق باشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام.

بسیااااااااااااااار عالی. خیلی خیلی باحال بود. طرز نوشتنت عالیه. من واقعا حس کردم تو جنگم.(با اینکه تو قسمت اول اسم هر کس و ناکسی اومد غیر از من :zar: مگه میشه آخه 6 تا کاراکتر داره تو قسمت اول اسم همشون اومد جز من. :zar:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم :

 

امیرحسین بزرگمهر سوار ماشینش میشه و با محافظاش به سمت خونه سرهنگ حرکت میکنه .

در خونه رو میزنن .

 

سرهنگ : کیه؟

امیرحسین : باز کن

سرهنگ در رو باز میکنه

- چی کار داری؟؟

امیرحسین : سلام ، میشه بیام تو؟

سرهنگ : علیک سلام ، نه خیر

امیرحسین : کار مهم دارم

سرهنگ : کار های مهم رو تو وزارت انجام میدن ، یا حق ، سرهنگ در رو میبنده

امیرحسین از پشت در : یک مشکلاتی داره تو منطقه پیش میاد که فقط به دست تو حل میشه

سرهنگ بی اهمیت ...

امیرحسین : مگه خادم رهبرت نیستی ؟؟ ، ایران به کمکت احتیاج داره ....

حالا میشه بیام تو؟؟

سرهنگ : بیا ..

امیرحسین : هیچکس تو نیاد

امیرحسین همه قضیه رو برای سرهنگ تعریف میکنه ، سرهنگ حالا چی میگی؟

-قبوله ولی من تیم خودم رو دارم

-باشه مشکلی نیست

-دخالت از بالا هم نداریم!

-باشه ولی تمام مسئولیت با خودته

-هه باشه.... خب دیگه زیاد مزاحمم نشو ، خداحافظ

-این یعنی باید برم؟

-دقیقا

-پس خداحافظ

-خداحافظ

امیرحسین از خونه میره بیرون ، دستیارش تو کوچه بهش میگه : تونستی راضیش کنی؟

امیرحسین : راضی کردنش خیلی سخت بود ... ولی کاری نیست که نتونم انجام بدم

و میرن به دفتر امیرحسین

سرهنگ قرآن رو میبوسه و یک زنگ میزنه :

پویا همین الان بیا باید بریم یک جایی ، بقیه رو هم با خودت بیار

چند ساعتکه میگذره همه با هم میرن به دفتر امیرحسین

اونجا شروع میکنن به صحبت کردن یک دفعه علیرضا حیاتی در رو باز میکنه و میاد تو

-خوشحالم که اینجا میبینمت سرهنگ

سرهنگ : من هیچ وقت از دیدن تو خوش حال نمیشم

علیرضا حیاتی : من شرط هات رو بررسی کردم ، هیچ مشکلی نیست فقط باید ... باید این رو هم با خودت ببری

سرهنگ : این دیگه کیه؟

علیرضا حیاتی : سرگرد حامد وثوقی ، تازه کاره ولی باهوشه ، همه کار ها رو میتونه یاد بگیره

سرهنگ : قبلا بهش گفتی که تو این کار ممکنه بمیره ...

-یا اینکه اگه گیر افتاد ممکنه هیچ وقت زنده نمیبینیمش؟؟!!

علیرضا : آره میدونه

سرهنگ : باشه مشکلی نیست

امیرحسین : سرهنگ تو با افرادت باید برید به سمت یزد ، اونجا تعلیمشون بده و آمادشون کن

-امروز با هواپیما حرکت میکنیم.

 

پایان قسمت دوم

 

قسمت سوم بزودی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داداش دارم منهدم میشم!

اییییییی پشو!

خدایا ما که پوکیدیم هرکی نپوکید بپوکونش!

عالی بودا ولی چرا امیرحسین اینقدر مهارت و ... و ... داره؟یعنی میخوای بگین من نیتونم با خاک یکسانش کنم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داداش دارم منهدم میشم!

اییییییی پشو!

خدایا ما که پوکیدیم هرکی نپوکید بپوکونش!

عالی بودا ولی چرا امیرحسین اینقدر مهارت و ... و ... داره؟یعنی میخوای بگین من نیتونم با خاک یکسانش کنم؟

بزار بره جلوتر میبینی چی میشه !

میپوکونی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاقا عاقا عاقا!

من وضعیتم خیلی خوبه!

این وایت نایت حسودیش میشه!

یه وقت نیای داستان رو تخیلی کنی اونو از من بهتر کنیااااااا!همین الانش خوبه!

اره!

عالیه داستان!ادامه بده!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تشکر از نظراتتون

 

قسمت سوم

همونطور که همه در حال بحث بودن تو اتاق امیرحسین ، یکدفعه پویا بیاتی مشتش رو میکوبه روی میز و میگه نه!

(پویا بیاتی : فرمانده افراد سرهنگ ، علاقه مند به سلاح های سرد ، استاد هنر های رزمی ، استاد استتار ، تک تیر انداز ماهر ، عاشق کارش ، حرفه ای در پرتاب چاقو )

سرهنگ : چی شده پویا ، برای چی نه؟

پویا : علی تو داری هر چی میگن قبول میکنی ، این کیه که قبول کردی با خودت ببری آخه؟؟ چرا قبول کردی ....

پویا اتاق رو ترک میکنه و سرهنگ میره دنبالش

توی سالن سرهنگ داد میزنه و میگه : پویا تو آموزشش بده

پویا : این شد حرف حساب ... باشه من آموزشش میدم ولی اگه کم آورد به من ربطی نداره ها!

سرهنگ : باشه

امیرحسین : خب دیگه مشکلی نیست که؟ برید سوارهواپیما شید

گروه پسران ایران میرن سوار هواپیما میشن و میرن طرف یزد

بعد از 2 ساعت میرسن به یزد

یکم پیاده روی میکنن .توی بیابون های یزد هوا خیلی گرم بود وهمه عرق کرده بودن

به یک تپه میرسن که بعد از اون ، قرارگاهشون بود ، اما نه خونه ای اونجا بود نه سنگری نه چیزی

سرهنگ خب اینجا مقر ماست ، از این به اسم نداریم و همه از یک اسم مستعار استفاده میکنیم ، مثل همیشه .

حامد تعجب میکنه و به پویا میگه : من اسم مستعار ندارم

پویا : به من چه؟

حامد : یک اسم مستعار به من میدی؟؟

پویا : آره ، سوسک سیاه

(اسم های مستعار افراد گروه : سرهنگ : ببر سیاه ، پویا : گرگی ، رضا : عقاب ، حیدر : شیر ، محمد : مار ، سجاد : عقرب و حامد هم : سوسک سیاه )

همه حرکت میکنن به سمت قرار گاه ، روی شن های بیابون ، ببر سیاه یک سنگ رو تکون میده و چشم هاش توسط دستگاه اسکن میشه و زمین زیر پای همه مثل یک آسانسور به سمت پایین حرکت میکنه.

حامد خیلی تعجب میکنه .

بعد از ده دقیقه به قرارگاهشون در زیر زمین میرسن یک جای بزرگ زیر اون بیابون که کاملا مجهز بود ، همه پشت سر ببر سیاه حرکت میکنن و به یک اتاق میرسن . در رو باز میکنن . روی صندلی ها میشینن و یک دکتر برایشون صحبت میکنه .

دکتر : ببینید این ها فعالیت های آمریکا بوده تا به امروز ، که گروهک های تروریستی ای که ایجاد کرده افزایش پیدا کردن و طی 20 سال گذشته ، خطرناک ترینشون داعش بوده که توسط خود ما از بین رفت .

-اسم گروه تروریستی جدید آمریکا ...

 

قسمت بعدی می فهمید اسمش چیه :d

قسمت بعدی بزودی ...

نظر یادتون نره

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

مثل همیشه عالی بود ولی کوتاه!

من یه چیزی رو نگرفتم:|البته دو چیزی!

اولیش اینکه: منم با گروه بودم یا نبودم:|

دومیش:حیدر کی کی ه؟

 

با تشکر از علی جون!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سلام

مثل همیشه عالی بود ولی کوتاه!

من یه چیزی رو نگرفتم:|البته دو چیزی!

اولیش اینکه: منم با گروه بودم یا نبودم:|

دومیش:حیدر کی کی ه؟

 

با تشکر از علی جون!

خیلی ممنونم از این که داستان برات اهمیت داره و میخونیش

تو الان با گروه نبودی و تو تهران موندی و داری کارای اداری رو انجام میدی

حیدر هم یکی از اعزای گروهه که خیلی خیلی کم اسمش تو داستان برده میشه !

 

بازم ممنون از امیرحسین جان که داستان رو دنبال میکنن :111:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان باورم نمیشه که این داستان پیشگوییه :))

آمریکا یه رییس جمهور جمهوری خواه سفید پوست داره.

گروهک داعش برچیده شده

جنگ بین سیاه و سفید درگرفته و دقیقا ترامپ مثل جرارد بی اهمیته نسبت به مردم و این موضوع :))

فقط درباره ایران این داستان تبدیل به واقعیت نشده.

(( به نظرتون اگر رائفی پور به این داستان نگاه میکرد و نویسنده خارجی بود و تو یه انجمن خارجی قبل از این داستانا منتشر شده بود. رائفی پور چی میگفت؟ :d ))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(( به نظرتون اگر رائفی پور به این داستان نگاه میکرد و نویسنده خارجی بود و تو یه انجمن خارجی قبل از این داستانا منتشر شده بود. رائفی پور چی میگفت؟ :d ))

میگفت این یک توطئه ست... تویی که میگی راعفی پور الکی میگه من خودم فصل اول و دوم و سوم این داستانو خوندم چهارش گیرم نیومد نتونستم (:))) ولی خود من نکته به نکته با این کار جلو رفتم و میدونم که نویسنده این کار از نزدیک ترین افراد به فیلمنامه نویسان سریال سیمپسون هاست. (:P) اون شلکه هست بعد اون جمله اومده... اون نماد فراماسونریه و به عبارتی نابودی بشر رو داره ابلاغ میکنه... این همه نکته آخر الزمانی توی یک متن رو یا باید کور بود که ندید یا باید... لا اله الا لله! -_-

علی جان این داستانو بذار تو لیست اشتراکت یادت باشه بعد از راه افتادن انجمن یه صفایی بهش بدی :d

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.