کاربران برچسب زده شده

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 30

موضوع: داستان:بتمن شب تاریک

  1. #1
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    داستان:بتمن شب تاریک

    "به نام خدا"
    Click here to enlarge
    این داستان راجع به بتمن هست.بسیار دارک و خشنه. من بدون مقدمه میرم سر داستان.ینی داستان از جایی شروع میشه که بتمن، بمتن شده و بیشتر دشمن هاش هم هستن.
    این داستان از زبان خود بتمن گفته میشه.ممکنه بعضی از قسمت هاش شبیه بازی ها و بعضی شبیه فیلم هاش باشه و قسمت هاییش هم ساخته ذهن خودمه و کاملا به کمیک ها وفاداره.
    قسمت ها و فصل های داستان هم نامعلومه.ممکنه اینقدر طول بکشه که از ذهن خارج باشه.
    نظرات خودتون رو با من درمیون بذارین.
    با تشکر.
    .................................................. .................................................. .................................................. ...

    فصل یک :

    قسمت اول:شروعی عجیب
    اسم من بروس وینه.همه منو میشناسن.من یک فرد پولدار هستم و بیشتر اوقات رو به خوش بودن میگذرونم.ولی امشب فرق داره.بلک ماسک و باندش با پنگوئن همدست شدن.میخوان از بانک مرکزی دزدی کنن.فکر کنم باید برم سراغشون.

    چند دقیقه بعد...
    الفرد:قربان لباستون و بتموبیل امادست.
    من:ممنون الفرد.امشب به کمکت نیاز دارم.سعی کن در دسترس باشی.
    الفرد:حتما قربان،به سلامت.
    به سمت لباسم رفتم و پوشیدمش.بعد هم به سمت بتموبیل رفتم و سوارش شدم.روشنش کردم.الفرد دستش رو به نشانه خداحافظی نشون داد.ومن راه افتادم.

    در همان حال درون بانک مرکزی:
    پنگوئن:خوب،تا اینجا که خوب پیش رفته،مگر اینکه بتمن بیاد و کار رو خراب کنه
    بلک ماسک:ترسو نباش پنگوئن.ما اینهمه ادم داریم.اون چطور میتونه بیاد اینجا
    چند دقیقه بعد...
    یکی از سرباز ها سراسیمه خودش را به بلک ماسک میرساند و میگوید:قربان بتمن فهمیده ما به اینجا دستبرد زدیم.همه بچه ها رو زده داره میاد اینجا.
    بلک ماسک کلت خود را خشاب میکند و میگوید:خوبه بذار بیاد اینجا.
    در همان حال...
    من:خوب اینم اخرین نفر.باید از سقف وارد بشم.اینطوری نمیفهمن.اه لعنتی این چیه؟؟
    ناگهان یک غول گنده با لباس هایی پاره به سمت من نزدیک شد و نعره کشید.
    من:مثل اینکه از ماده ای که بین به خودش تزریق میکنه تا قدرتمند بشه به اینم تزریق کردن!
    غول با سرعت زیادی به سمت من دوید و من بالای سر اون پریدم.سعی کردم کنترلش کنم و با اون به سمت در بانک رفتم.در بانک شکسته شد.غول دستاش رو به بای گرندش برد و منو گرفت.اومد من رو به زمین بزنه ولی با بترنگ به دستش ضربه زدم.غول منو انداخت زمین و نعره ای سر داد.من بلند شدم .بمب دودزا رو از توی کمربندم ورداشتم و جلوی غول انداختم.غول که گیج شده بود نمیدونست من کجام.من هم از موقعیت استفاده کردم و بترنگ برقی رو به سمتش پرتاب کردم.غول به روی زمین افتاد و بیهوش شد.ناگهان صدای بلک ماسک اومد.
    بلک ماسک:خوشت اومد؟؟از سم بین استفاده کردیم تا اینو به وجود اوریم.کلی از سم داریم.میتونیم از اینا زیاد بسازیم.
    من:تو همچین کاری نمیکنی.
    بلک ماسک:چرا میکنم.
    و کلتش رو به سمت من نشونه گرفت.
    من:پنگوئن کجاست؟
    بلک ماست:فضولیش به تو نیومده.خداحافظ اقای بتمن.
    من سریع یک بمب دودزا برداشتم و زیر پای خودم زدم.بعد هم رفتم و پشت دیواری قایم شدم.
    بلک ماسک:کجا فرار کردی بتمن؟؟این رو بدون که اگر بیای توی اتاق مدیریت با من و پنگوئن رو به رو میشی.والبته کلی گروگان.حواست خودت رو جمع کن.اگر کارایی که من میگم رو بکنی گروگان ها رو ازاد میکنیم.اولین کار،به کار های باند من کار نگیری و مزاحمشون نشی.دومین کار،یک نگاهی به پشت سرت بکن.خداحافظ!
    و به سرعت به سمت اتاق مدیریت رفت.
    من:یعنی چی که به پشت سرت نگاه کن؟
    برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.غول بلند شده بود و بلند نعره میزد.
    من: عجب ادم گیری هستی تو!الان خلاصت میکنم!
    دستکش های برقی ام رو فعال کردم.تا اومدم به غول ضربه بزنم تیری به سمت غول شلیک شد و حواسش رو پرت کرد
    من:چی؟تیر از کجا اومد!
    سریع فرار کردم به بیرون از بانک،به سمتی که تیر ازش شلیک شد نگاه کردم.به سرعت به بیرون از بانک دویدم و به بالا سقف های نزدیک به بانک رفتم و یکی یکی بررسیشون کردم.روی یک سقف نامه ای افتاده بود.نامه رو برداشتم و خوندمش:
    "سلام بتمن.
    ایندفعه جونت رو نجات دادم.دفعه بعدی هدف تیر خودتی."
    من:ینی کی میتونه باشه؟
    با الفرد تماس گرفتم.
    من:الفرد همین الان یک نامه روی سقف پیدا کردم که...
    الفرد:ددشات قربان.
    من:از کجا فهمیدی؟
    الفرد:تنها کسی که اونقدر مهارت تیر اندازی داره ددشاته.
    من:یک لحظه صبر کن توی کوچه رو به رو یک ادم افتاده.
    به سرعت توی کوچه روبه رو رفتم و با جسدی رو به رو شدم.
    من:اه.یک جسده.پوست صورتش رو کندن.
    الفرد:چی قربان؟
    من:الان عکس میگیرم واست میفرستم تا ببینی.کفش های قاتل خونی شده.میرم دنبال رد خون ببینم به کجا میرسه.
    الفرد:موفق باشین قربان.
    رد خون رو دنبال کردم تا رسیدم به مردی که ژاکت چرمی قهوه ای داشت.بهش نمیخورد قاتل باشه.
    من:چرا اون مرد رو کشتی.
    مرد:من نبودم.فقط اون بهم گفت.
    من:کی؟؟
    مرد:اسمش...
    ناگهان تیری به سر مرد شلیک شد و جسد مرد به روی زمین افتاد.
    من:بازم ددشات.
    به محلی که تیر ازش شلیک شده بود رفتم.توی کوچه رو به رویی بازم یک جسد افتاده بود.به سمت کوچه رفتم.یک جسد بود با یک چاقو.صورت این جسد هم مثل جسد قبلی پوستش کنده شده بود.
    رد انگشتی که روی چاقو افتاده بود برای الفرد فرستادم تا بررسیش کنه.
    الفرد:قربان چیزی که براتون میگم شاید کمی عجیب باشه ولی...این اثر انگشت مال بروس وینه.

    قسمت دوم:قاتل
    من:گفتی اثر انگشت مال کی بود؟
    الفرد:بروس وین قربان.شما
    -:راجع بهش تحقیق میکنم.امکان نداره من باشم.
    -:قربان بلک ماسک و پنگوئن همچنین ددشات رو فراموش نکنین.
    -:اول میرم سراغ ددشات.نباید بذارم بیشتر از این کسی رو بکشه.
    سوار بتموبیل شدم و به بالای برجی رفتم.کمی صبر کردم تا صدای شلیک تیر اومد.کمی بعد الفرد با من تماس گرفت.
    الفرد:قربان،اسکنر ها نشون میدن که ددشات یک مخفیگاه داره.توی مرکز شهر زیر پل اصلی.
    من:پیداش میکنم.
    از بالای برج به پایین امدم و سوار بتموبیل شدم.به زیر پل اصلی که رسیدم با یک کلبه چوبی مواجه شدم.وارد کلبه که شدم یک دستگاه موبایل دیدم.هکش کردم.توی دستگاه لیستی از افرادی که ددشات باید میکشت قرار داشت.لیست به این ترتیب بود:
    یک نگهبان زندان
    بروس وین
    بتمن

    تا پنج دقیقه دیگه هم نگهبان زندان رو میکشت.به سرعت به نزدیک زندان رفتم و نگهبان رو پیدا کردم.ددشات از ساختمان رو به روی زندان دیده میشد.میخواست شلیک کنه که با بترنک تفنکش رو زدم.
    ددشات:بتمن،هه،فکر کردی میتونی حریف من بشی؟؟اینقدر بهت تیر میزنم تا جای خالی رو بدنت نمونه.
    من:توی تاریکی نمیتونی منو ببینی،وقتی دود بهش اضافه بشه بدتر هم میشه.
    سپس بمب دودزای خودم رو زیر پای ددشات انداختم.ددشات هیچ جایی رو نمیتونست ببینه.من هم نزدیکش شدم و با تمام قدرت یک مشت به صورتش زدم.بیهوش شد و افتاد زمین.سلاح هاش رو ورداشتم و به درون رودخانه انداختم.سپس خود ددشات رو به زندان تحویل دادم.
    من:الفرد کار ددشات تمومه.
    الفرد:خبر دادن که توی کارخونه قدیمی عروسک سازی که الان متروک شده کلی اوباش جمع شدن.
    -:یک نگاهی بهش میندازم.
    به سمت کارخانه عروسک سازی حرکت کردم.به نزدیکی کارخانه که رسیدم با کلی اوباش رو به رو شدم.همشون رو ناکار کردم و وارد کارخانه شدم.بین اوجا بود.
    من:بین...
    بین:تعجب کردی نه؟؟
    -:یکم.میشه بگی بعضی از این قاچاقچیا چطوری با استفاده از ماده تو سربازاشون رو تبدیل به هیولا میکنن؟؟
    -:اینجا مخفیگاه منه.کلی هم از اون ماده اینجا هست.به اینجا اومدن و یک مقدارش رو بردن.
    -:چطوری هیولاها رو متوقف کنم؟
    -:بپر بالای سرشون،گردنشون رو بشکون.
    -:من ادم نمیکشم بین.
    -:خوب،باشه،خیلی اسونه میتونی بپری بالای سرشون و اینقدر به سرشون مشت بزنی تا بیهوش بشن.
    -:چطوری سم رو از بدنشون خارج کنم؟؟
    -:من چرا دارم با تو حرف میزنم؟
    -:چون سه چهارم از ماده ارزشمندت رو بردن و من میخوام بهت برشون گردونم.
    -:نمیخواد برگردونیشون.نابودشون کن،هرجا که دیدیشون.
    ناگهان صدایی امد
    …:ماده ات رو بده به ما بین.
    کلی اوباش به سمت ما حمله کردند.
    بین:کمکم کن بتمن.دیگه نمیذارم اون مقدار ماده رو هم با خودشون ببرن.

    با کمک بین با اوباش درگیر شدیم و بعد از چند دقیقه پا به فرار گذاشتن.
    بین:ممنون بتمن.یک چیزی بهت میگم به سود خودته،ماده ها رو پیدا کن و از بین ببرشون.من اینجا یک عالمه ماده دارم.
    روی دیوار دکمه ای بود،دکمه رو فشار داد و دری اهنی باز شد.توی در حدود ده مخزن بود.همه مخزن ها هم پر ماده بود.
    من:همه رو از بین ببرم؟؟فکر کنم یک مقدارش رو پیدا کردم و باید از بین ببرمش.
    -:تو این کار رو نمیکنی.
    و به سمتم حمله ور شد.میخواست با سرش بهم ضربه بزنه که جا خالی دادم.
    من:جدی نگفتم.
    بین:تو هیچوقت شوخی نمیکردی.امشب مثل اینکه شب خوبیه که اینقدر خوشحالی.
    -:نه،اصلا هم خوب نیست.فعلا باید برم.
    -:دفعه بعد که ببینمت استخوان هات رو میشکنم.
    -:ببینیم
    من از در کارخانه خارج شدم.سوار بتموبیل شدم و به بانک برگشتم.بلک ماسک و پنگوئن هنوز اونجا بودن.داخل بانک شدم.از غول خبری نبود.از در اتاق مدیریت پنگوئن وارد شد و گفت:
    دوباره برگشتی؟خوبه چون میخوام به clayface غذا بدم.
    من:?clay face
    پنگوئن:اره
    بالای سقف قفسی اویزان بود،به طنابی که قفس از اون اویزان بود شلیک کرد و قفس افتاد پایین.توی قفس clayface بود.
    clayface از قفس خارج شد و نعره ای کشید.به سمتم دوید.من پرش بلندی کردم و به بالای کولش پریدم.تا جایی که توان داشتم به سر و صورتش ضربه زدم.clayface افتاد.
    الفرد:قربان چیشد؟
    من:هیچی الفرد،دارم سعی میکنم گروگان ها رو ازاد کنم.
    -:قربان،مراقب باشین.بلک ماسک خطر ناک تر از اونیه که فکر میکنین.
    -:میشناسمش.
    Clay face رو ول کردم و به سمت اتاق مدیریت رفتم.وارد اتاق مدیریت که شدم بلک ماسک بهم شلیک کرد و من روی زمین افتادم.
    بلک ماسک و پنگوئن بالای سرم اومدن،پنگوئن گفت:خداحافظ خفاش.
    در همان زمان صدای نعره clayface اومد...

    قسمت سوم:نجات خونین
    بیهوش شدم.وقتی به هوش اومدم سر پا از یک طناب اویزان بودم.چشمام سیاهی میرفت.صدای پنگوئن میومد که میگفت:
    بذار بکشیمش تا دیگه برامون دردسر درست نکنه.
    بلک ماسک:نه،گروگان خوبیه.
    من با استفاده از تیغ هایی که به دستکشم متصل بود طناب ها رو پاره کردم.
    پنگوئن:دیدی؟خودش رو ازاد کرد.
    بلک ماسک:الان کلکش رو میکنم.
    میخواست شلیک کنه که با استفاده از بترنگ نزاشتم.پنگوئن فرار کرد.من بلک ماسک رو با استفاده از طناب هایی که بهشون بسته شده بودم بستم و دنبال پنگوئن رفتم.
    پنگوئن توی سالن اصلی بانک ایستاده بود.رفتم و رو به روش ایستادم.
    پنگوئن نیش خندی زد،بعد از پشت سرش clayface در اومد.
    نعره ای کشید و به سمتم حمله ور شد.
    کمی ژل منفجر کننده روی زمین ریختم .وقتی calyface نزدیکم شد جاخالی دادم.ژل دقیقا زیر پای calyface بود.ژل رو منفجر کردم و calyface تیکه تیکه شد.چون میدونستم اینطوری نابود نمیشه به حال خودش رهاش کردم.
    پنگوئن:حالا وقت نبرد پرنده با خفاشه.
    بعد با تمام توان فریاد زد و به سمتم دوید.من هم دستکش های برقی ام را روشن کردم و با تمام توان به صورتش ضربه زدم.پنگوئن افتاد و بیهوش شد.
    من:بازی تموم شد.
    پنگوئن رو هم با طناب بستم و بعد با الفرد تماس گرفتم و بهش گفتم به پلیس ها زنگ بزنه تا بیان ئ پنگوئن و بلک ماسک رو ببرن به زندان.دوباره میخواستم برم سراغ calyface ولی دیدم فرار کرده.به غار برگشتم.
    الفرد:شب سختی بود قربان؟
    من:سخت و پر قتل.نفهمیدی ماجرای اثر انگشت چیشد؟
    -:قربان زیاد تحقیق کردم ولی تنها چیزی که فهمیدم این بود که قاتل از اثر انگشت شما استفاده کرده.
    -:چطور میشه؟میرم توی شهر تا ببینم بازم جسدی هست یا نه.
    به شهر برگشتم و توی کوچه های تاریک و تنگ دنبال جسد میگشتم.کم کم بارون شروع شد.به یکی از کوچه ها که رسیدم به جسدی بر خورد کردم که مثل جسد های قبلی پوست صورتش کنده شده بود.
    دوباره پای قاتل خونی شده بود.خوشبختانه قاتل از جایی رفته بود که بالای اون دیواری بود و دیوار نمیذاشت بارون به زمین بخوره.بنابر این رد خون پاک نشده بود.دنبال رد خون رفتم.به یک در فلزی رسیدم.در رو وا کردم و انبوهی از دزدان رو دیدم که هر کدوم سرگرم کاری بودن.یکی از اونا من رو دید و همه به سمت من حمله ور شدن.با هم درگیر شدیم و پس از چند دقیقه همشون رو نقش بر زمین کردم.به کف پای همه اونا نگاه کردم تا ببینم کف پای کدوم خونیه.بالاخره قاتل رو پیدا کردم.یقه اش رو گرفتم و به دیوار چسبودنمش.
    من:چرا مردم بیگناه رو کشتی؟
    قاتل:من فقط دستور گرفتم.پوست صورت ها رو به یکی میدم.
    -:کی؟
    -:نمیدونم،اسمش رو بهم نگفت،فقط ادرس ازمایشگاهش رو میدونم.نزدیک بندر شرقی شهر یک بیمارستانه رو به روی اون بیمارستان یک خونه هست که درش چوبیه.اونجا زندگی میکنه.ولی صبر کن...الان به مدت چهار ماه رفته سفر.اون خونه هم هیچ در دیگه ای برای ورود نداره.فقط همینا رو میدونم.لطفا منو نزن.
    ولش کردم و افتاد زمین.الفرد با من تماس گرفت:
    پلیس توی فاضلاب های شهر یک مورد مشکوک دیده.جسدی رو پیدا کردن که گردنش خورده شده.
    من نیشخندی زدم و گفتم:کیلرکراک.میرم بگیرمش.فعلا ماجرا پوست صورت ها رو ول میکنم.مورد مهمی نیست.
    از خونه خارج شدم و به سمت یکی از چاه های فاضلاب رفتم.خودم رو توش انداختم و رفتم توی فاضلاب.نمناک بود و بوی بدی میومد.در عین حال تاریک هم بود.فقط میفهمیدم که موش های جلوی پام جیغ کشان دارن فرار میکنن.دوربین دید در شبم رو روشن کردم.با الفرد تماس گرفتم و ازش محل قتل ها رو پرسیدم.الفرد گفت که توی جنوب شرقی فاضلابه.داشتم به سمت جنوب شرق میرفتم که ناگهان دیدم راه توسط میله بسته شده.از بین میله ها یک کلید برق دیده میشد.یکی از بترنگ هام رو در اوردم و با اون کلید برق رو زدم.تا بترنگ به کلید برق خورد میله های فلزی به سمت پایین رفتن و راه دوباره باز شد.به راهم ادامه دادم تا اینکه احساس کردم یکی داره دنبالم میکنه.توجهی نکردم و به راهم ادامه دارم.اینبار راهم به بنبست خورد.صدای قدم های کسی روی اب میومد.برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.ناگهان هیکل عظیم کیلرکراک رو دیدم...

    قسمت چهارم:کیلرکراک وارد میشود
    کیلر کراک:خیلی وقت بود ندیده بودمت بتمن
    من:اینجا چیکار میکنی؟؟
    کیلر کراک:اگر فکر میکنی اون ادمی که من کشتم بی گناه بوده اشتباه میکنی،یکی از افراد مسترفریز بود.
    من:چرا کشتیش؟
    کیلر کراک:موقع مرگت بهت میگم.
    سپس ارام ارام به سمتم اومد.ناگهان جهشی زد و روی من فرود اومد.به زمین افتادم و اون روم بود.دهنش رو باز کرد،میخواست صورتم رو ببلعه که جلوش رو گرفتم،با مشت زدم توی صورتش.کمی عقب رفت.داشت صورتش رو میمالوند که با دوتا پا محکم زدم توی سینه اش.به زمین افتاد.زود بلند شد.
    من:امشب وقت مسخره بازی ندارم،واقعا سرم شلوغه
    کیلر کراک:منم سرم شلوغه،بعد کشتن تو باید مسترفریز رو بکشم.
    سپس سعی کرد با ناخن های درازش بدنم رو پاره کنه.جا خالی دادم.نعره ای کشید.عصبانی شد و با تمام سرعت به سمتم دوید.ایندفعه نتونستم جا خالی بدم و محکم به دیوار پشت سرم خوردم.روی زمین افتاده بودم،تا اومدم بلند بشم با دستهای بزرگش من رو گرفت.داشتم خفم میکرد که با ضربات متعدد به ساعد دستش خودم رو خلاص کردم.
    من:چرا میخوای مسترفریز رو بکشی؟
    کیلرکراک:هرگز حرف نمیزنم.
    من دستکش های برقی ام رو فعال کردم.میخواستم بهش ضربه بزنم که جلوم رو گرفت.به سرم ضربه زد،میخواست سرم رو از تنم جدا کنه که با دستکش های برقیم به صورتش ضربه زدم.خنده ای سر داد.
    کیلرکراک:حتی با این دستکش ها هم حریف من نمیشی.
    من:بالاخره یک جوری...
    حرفم نیمه کاره موند.چون یک سای به طرفم پرتاب شد و در فاصله نیم میلی میتری از کنارم رد شد.
    کیلر کراک به پشت سرش نگاه کرد.
    -:بتمن مال منم هست کراک
    کیلر کراک:دداستروک،فکر میکردم الان باید دنبال پنگوئن باشی...
    دداستروک همون طوری که نزدیک میشد گفت:اره...ولی دلم نیومد بتمن رو رها کنم...اون مال منه کراک...
    کیلر کراک:رئیس دستور داده من کارش رو تموم کنم.
    دداستروک:تموم کردن کار فریز با تو بود.
    کیلر کراک:پیدا کردن پنگوئن هم کار تو بود.
    از حواس پرتی اون دو استفاده کردم.میخواستم فرار کنم که دداستروک تفنگش رو به سمتم نشونه گرفت.
    دداستروک:نه،نه،نه دیگه راه فرار نداری.جوکر رو کشتی ولی حریف من نیستی
    من:اون رو من نکشتم
    کیلرکراک:شلیک نکن.خودم کارش رو تموم میکنم.
    کمی دقت کردم...دیدم توی فاضلابم،جایی که اب موجوده،اب هم که رسانای برقه.پس دستکش های برقی ام رو روشن کردم و قبل از اینکه دداستروک شلیک کنه اب رو برق دار کردم.هر سه نفرمون رو برق گرفت.با اینکه درد داشت ولی باید تحمل میکردم.بلند شدم با سرعت و قدرت هر چه تمام به دیوار پشت سرم مشت زدم تا فرو ریخت.سریعا فرار کردم،کیلر کراک و دداستروک هم در اثر برق گرفتگی بیهوش شده بودن و روی زمین افتادن.
    از فاضلاب به بیرون اومدم و با بتموبیل به سمت غار رفتم.به غار که رسیدم با الفرد رو به رو شدم.
    الفرد:چیشد قربان؟
    من:کار همشون تموم شد،من میرم بخوابم امشب شب سختی بود.
    لباس هام رو در اوردم و به توی تخت رفتم
    .
    .
    .
    هنوز چشمام گرم نشده بود که با صدای در زدن بلند شدم و الفرد رو دیدم.
    الفرد:شامتون قربان.
    من:بذارش جای تلوزیون الفرد الان میام.

    لباس هام رو پوشیدم و به سمت تلوزیون رفتم.شبکه خبر رو گرفتم.داشت کسانی که دیشب زندانی شدن رو نشون میداد...
    گوینده خبر:چند ساعت پیش طی اتفاقاتی عجیب پنگوئن،بلک ماسک،ددشات،کیلرکراک و دداستروک دستگیر شده و به زندان ارکام منتقل شدند.
    الفرد: گل کاشتین.
    من:اره،ولی هنوز ماجرای قاتل و پوست صورت ها ذهنم رو درگیر کرده.
    گوینده خبر:همچنین دیشب هشت جسد بدون پوست صورت پیدا شده،روی بدن شش تای انها اثر انگشتی بوده که با بررسی های فراوان پلیس فهمید که رد انگشت متعلق به بروس وین است.
    من:لعنتی فهمیدن،الفرد جمع کن باید بریم.
    الفرد:کجا قربان؟
    من:نمیدونم فقط...
    صدای در زدن اومد.کمیسر گوردون پشت در بود:
    گوردون:در رو باز کن وین،تو به اتهام قتل هشت نفر بازداشتی.
    الفرد:شما برین قربان من سرشون رو گرم میکنم.به سرعت به سمت غار رفتم و لباس هام رو پوشیدم.بعد هم سوار بتموبیل شدم و جایی که نمیدونستم رفتم.از توی بیسیم صدایی اومد که میگفت:
    به تمام واحد ها،زندانی های ارکام فرار کرد،تکرار میکنم زندانی های ارکام فرار کردن.
    سریعا راهم رو به سمت زندان ارکام عوض کردم.

    قسمت پنجم:مبارزه در زندان
    (این قسمت توسط پنگوئن گفته میشود.)
    بعد از اینکه بتمن من و بلک ماسک رو دستگیر کرد و ما رو به زندان انداختن،یک گروه تشکیل دادیم که متشکل بود از:
    بلک ماسک،کیلرکراک،ددشات،دداست روک،و خودم.تصمیم گرفتیم اشوب به پا کنیم و از زندان فرار کنیم.میدونستم که با وجود بتمن کار ساده ای نبود.چند ساعت بعد از ورودم به زندان فهمیدم که فایر فلای هم توی زندانه.سراغش رفتیم و ازش خواستیم به گروهمون ملحق بشه که رد کرد.بعد هم صبر کردیم تا وقت غذاخوردن برسه.توی سالن غذاخوری با نگهبان ها درگیر شدیم.توی زندان اشوب به پا شد.بعد از چند دقیقه بینمون اختلاف ایجاد شد و باهم درگیر شدیم.الان هر کس با دوست خودش فرار کرده و کنترل زندان توی دست های من و بلک ماسکه.

    (راوی داستان بتمن)
    به سرعت به سمت زندان ارخام میرفتم.دلم واسه الفرد شور میزد.به زندان که رسیدم دیدم که درش بسته هست.با استفاده از ژل منفجر کننده در رو وا کردم و وارد حیاط زندان شدم.اونجا چند تا از نگهبان های زندان و زندانی ها بیهوش افتاده بودن.از در ورودی وارد محوطه زندان شدم.صدای زندانی ها میومد که فریاد میکشیدند،جیغ و داد های نگهبان های زندان رو میشنیدم که برای نجات جونشون التماس میکردن.داخل شدم.چند تا از زندانی ها من رو دیدن و به سمتم حمله ور شدند.دستکش برقی ام رو فعال کردم و هر کدومشون رو با یک ضربه بیهوش کردم.به طبقه بالا رفتم،اونجا پنگوئن و بلک ماسک ایستاده بودن.من رو ندیدن،رفتم و از پشت سر به دوتاشون با دستکش برقی ضربه زدم.هردو بیهوش شدن.بعد هم رفتم سراغ زندانی ها و حسابشون رو رسیدم.دوباره به طبقه پایین رفتم تا برگردم.طبقه پایین یک چاه فاضلاب داشت.داشتم از نزدیکی اون رد میشدم که دست کیلر کراک از توی فاضلاب در اومد و من رو گرفت و به داخل فاضلاب کشوند.سعی کردم با گرفتن دست هام به لبه های چاه مانع کشیده شدنم بشم ولی نتونستم و داخل چاه کشیده شدم.درون چاه نمناک بود ولی ابی نبود.همه جا تاریک بود،دوربین دید در شبم رو روشن کردم.به پشت سرم نگاه کردم و clayface رو دیدم.
    Clayface:چیه؟چرا خشکت زده بتمن؟
    من:فکر میکردم کیلرکراکه.
    -:اون هم همینجاست.
    به پشت سرم نگاه کردم و کیلر کراک رو دیدم.دو سه قدم عقب رفتم.
    کیلرکراک:امشب همه چیز تموم میشه بتمن...

    حرفش تموم نشده بود که از بالای چاه بمبی دودزا انداخته شد .همه جا غیر قابل دید بود.کیلرکراک و clayface نمیتونستند من رو ببینند.سعی کردم پله ها رو پیدا کنم و بالا برم.موفق به انجام همین کار هم شدم.به بالای چاه که رسیدم در چاه رو بستم.سرم گیج و چشمام سیاهی میرفت.به روبه روی خودم نگاه کردم و فردی رو دیدم که خیلی شبیه خودم بود.شوالیه ارکام...
    شوالیه ارکام:اون بمب هم دودزا بود هم بیهوش کننده بتمن،امشب شب مرگته.
    من:جیسون،دوباره چرا...چرا این ماسک رو زدی؟
    -:جیسون دیگه توی این لباس نیست بتمن...
    دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بیهوش شدم.
    وقتی به هوش اومدم دست و پام بسته شده بود به یک صندلی.توی یک اتاق کوچک بودم که پنجره های شیشه ای داشت.دداستروک و ددشات هم جلوم ایستاده بودن.
    ددشات:خوب تغییر قیافه دادی دداستروک،واقعا فکر کرد شوالیه ارکامی
    دداستروک:اره،خودم هم فکر کردم شوالیه ارکامم.
    ناگهان شیشه یکی از پنجره ها شکست و شوالیه ارکام وارد شد.
    شوالیه ارکام:هیچکس...هیچکس در حدی نیست که خودش رو با من مقایسه کنه.
    ددشات خطاب به دداستروک که تفنگی در دست خود داشت گفت:بزنش،یالا بزنش!
    دداستروک به سمت شوالیه ارکام شلیک کرد.شوالیه ارکام بترنگی در اورد و به سمت تیر پرتاب کرد.بترنگ به تیر برخورد کرد و جهت تیر عوض شد و به دیوار خورد.
    شوالیه ارکام:حالا؟

    ویرایش توسط mojtaba 24 : 01-17-2016 در ساعت 10:33 PM

  2. 6 کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    HamedWS (01-04-2016),javadali2626 (01-04-2016),LOGAN (01-04-2016),mojtaba 24 (01-04-2016),RedDragon (01-04-2016),White Night (09-20-2019)

  3. #21
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    قابل توجه ردی و مجی و همچنین بقیه دوستان

    http://forum.fighting-game.ir/thread1259.html#post4109

  4. کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    LOGAN (01-10-2016)

  5. #22
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    شب قسمت ششم یعنی قسمت اخر از فصل اول رو میذارم
    و بعد از اون
    میریم سراغ فصل دوم...
    Click here to enlarge

  6. 2 کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    LOGAN (01-10-2016),RedDragon (01-09-2016)

  7. #23
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack


    فصل اول،قسمت ششم(اخر):پایان تاریک

    شوالیه ارکام:بازم گیر افتادی ها؟میخوام از گاتهام برم،فکر کنم اینجوری واست بد بشه،ولی من کاری ندارم،میرم.
    سپس طناب هایی که باهاشون بسته شده بودم رو باز کرد.من به علت بیحالی که از گاز داشتم توان حرکت نداشتم.به بالای سر ددشات رفت و یقه اش رو گرفت و بلندش کرد،بهش گفت:
    وقتی پلیسا رسیدن،بهشون میگی که تو از انگشت بروس وین استفاده کردی،فهمیدی
    ددشات که داشت از ترس میمرد به نشانه تایید سرش رو تکون داد.شوالیه ارکام هم ولش کرد و رفت.
    به زحمت خودم رو تکون دادم و با الفرد تماس گرفتم.خوشبختانه جواب داد:
    من با زحمت بهش گفتم:الفرد...چ.چیشد؟؟پلیسا چیشدن؟
    الفرد:رفتن قربان،نشونه ای از شما پیدا نکردن.
    -:فعلا دیگه به من کاری ندارن.ددشات میخواد بهشون بگه که اون قاتله
    -:ولی اون که واقعا قاتل نیست قربان.
    -:میدونم الفرد،ولی این برای راحتی من خوبه،دارم برمیگردم به غار.
    به زحمت از روی صندلی بلند شدم و به بیرون از زندان،به سمت بتموبیل رفتم.
    .
    .
    .
    چند ساعت بعد
    .
    .
    .
    (از زبان شوالیه ارکام)
    خوب،نجاتش دادم،تموم شد،الان هم باید گاتهام رو ترک کنم.ولی قبلش ببینم اخبار چی میگه.
    گوینده خبر:چند ساعت پیش،زندانی های فراری ارکام به طور کامل توسط فردی مرموز دستگیر شده و به زندان دیگری انتقال داده شدند.همچنین معلوم شد ددشات از اثر انگشت بروس وین استفاده میکرده و بروس وین بی گناه اعلام شد.
    دیگه باید برم...
    .
    .
    .
    فردا صبح
    .
    .
    .

    (از زبان بتمن)
    چشمام رو باز کردم،روی تختم بودم،بلند شدم و به بیرون از اتاق رفتم،دیشب شب سختی بود،هنوز هم بعد از خواب خسته بودم.از اتاق که خارج شدم دیدم کسی خونه نیست،یعنی الفرد خونه نیست...
    چند ساعت منتظر موندم.دیدم الفرد نیومد...
    لباس هام رو پوشیدم و سوار بتموبیل شدم،ترسیدم براش مشکلی پیش اومده باشه.
    همین جوری که داشتم میرفتم با پلیس تماس گرفتم،
    من:بتمنم،خدمتکار بروس وین گم شده،دنبالش بگردین و اگر مشکلی پیش اومد من رو خبر کنین.
    ؟:بتمن؟؟من یکی از طرفدار های پر و پا قرصتم!
    -:مثل اینکه خط تو خط شد ببخشید.
    ؟: نه نه قطع نکن،یک لحظه باهام حرف بزن
    -:ببین بچه من الان اصلا حوصله شوخی ندارم.
    ؟:میشه من رو دستیار خودت کنی؟؟
    -:اگه روزی رسید که تنها انسان جهان تو بودی میکنمت.
    بعد هم قطع کردم و با پلیس تماس گرفتم.
    .
    .
    .

    تا شب دنبال الفرد گشتم ولی پیداش نکردم.
    حدود ساعت 1 بود،روی سقف یکی از برج های بلند بودم.پشت اون برج دریا بود.داشتم به دریا نگاه میکردم که الفرد با من تماس گرفت.
    الفرد:قربان،ببخشید امروز خبرتون نکردم،من به مدت یک هفته رفتم به مترو سیتی تا عموم رو ببینم.
    من:اشکالی نداره الفرد،فردا من هم حرکت میکنم و میام اونجا.

    پایان فصل اول
    فصل دوم به زودی

    ادامه دارد...

  8. 3 کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    LOGAN (01-10-2016),mojtaba 24 (01-09-2016),RedDragon (01-09-2016)

  9. #24
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    قسمت اول فصل دوم امشب...
    +
    یک پوستر زیبا که مجتبی جان درست کرده

  10. 2 کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    LOGAN (01-10-2016),mojtaba 24 (01-10-2016)

  11. #25
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    Click here to enlarge
    فصل دوم،قسمت اول:بتمن علیه سوپر من


    به سرعت وسایلم رو چیدم و چمدون هام رو اماده کردم و به مترو سیتی رفتم،اونجا در خونه عموی الفرد موندیم.یک روز با هم به بازار رفتیم برای خرید.اونجا صداهای داد و فریاد همه پخش شده بود.صدای انفجار های بزرگ و مهیب هم میومد.توی مترو پلیس بیشتر ساختمون ها هم اندازه برج بودند.ناگهان دیدیم همه مردم دارن فرار میکنن.به الفرد گفتم:
    عمو و زن عموت رو ببر یک جای امن.
    خودم هم رفتم جلو تا ببینم چه خبره.اون جلو توی اسمان یک سفینه دیده میشد،و دوتا مرد که داشتن پرواز میکردن و با هم میجنگیدن.یکیشون شنل قرمز و لباس ابی داشت.اونا بی توجه به مردم،با هم دیگه میجنگیدن و مردم زیادی رو میکشتن.طرف مقابل اون مرد ابی پوش،پرتاب شد به سمت یک برج.برج داشت فرو میریخت.همه داشتن فرار میکردن،یک دختر بچه بدون پدر و مادر از ترس خشکش زده بود و داشت برج روش فرو میریخت.به سمتش دویدم و بغلش کردم و بردمش به یک جای امن.بعد هم رفتم خونه عموی الفرد.اون شب رو اصلا نخوابیدم.احساس میکردم از اون مرد ابی پوش بدم اومده،چون مردم بیگناه رو میکشت،جوکر به این راحتی مردم رو نمیکشت ولی اون...
    .
    .
    .
    فردا صبح
    .
    .
    .
    داشتیم اخبار رو گوش میکردیم،توی اخبار گفت که مرد ابی پوش دشمن خود ژنرال زاد رو کشته.از خونه بیرون رفتم و به سمت محله فقیر نشین ها حرکت کردم.اونجا همه مردم فقیر مرد ابی پوش رو خدا میخوندن.
    بالاخره صبرم تموم شد و فریاد زدم:
    این چرندیات رو ول کنین،خدا چیه؟اون فقط یک انسان که میتونه پرواز کنه.
    بعد هم به سرعت اونجا رو ترک کردم و دوباره به خونه عموی الفرد برگشتم.
    دوباره توی اخبار شنیدم که مرد ابی پوش ینی سوپرمن قراره ساعت 6 عصر در دادگاه حاضر بشه...اون جا مکان خوبی بود برای ملاقات باهاش.
    .
    .
    .
    ساعت 6 عصر
    .
    .
    .
    لباسم رو پوشیدم و به دادگاه رفتم،اونجا سوپر من داشت از خودش دفاع میکرد.من داخل شدم و فریاد زدم:دروغه،همش.
    با دیدن من صدای جمعیت در اومد،هر کس راجع به من یک چیزی میگفت.
    سوپر من:تو کی هستی؟؟توی دادگاه من چیکار میکنی؟
    من:من بتمنم،قسم خوردم که از مردم بیگناه دفاع کنم.دیروز با دیدن تو که نصف مردم شهر رو کشتی چندشم شد.
    سوپرمن:با من در نیفت باشه؟
    من که عصبانی شده بودم یک بترنگ ورداشتم و به سمتش پرتاب کردم.بترنگ صاف خورد توی سینه اش،اما هیچ کاریش نشد و بترنگ افتاد زمین.
    سوپرمن:هه،درد داشت.
    من:خیلی به مبارزه علاقه داری امشب ساعت 12 بیا بیرون شهر.
    بعد هم خارج شدم و رفتم به سمت خونه عموی الفرد.لباسام رو در اوردم و به الفرد گفتم که با عمو و زن عموش برن به گاتهام.
    الفرد هم قبول کرد و داشت وسایلش رو جمع میکرد که تلفنم زنگ خورد
    من:بله؟
    ؟:سلام لکس لوثر هستم،شنیدم شما اینجا اومدین،چه سعادتی،به افتخار شما امشب یک مهمونی کوچیک گرفتیم،میتونین بیاین؟
    -:حتما
    -:پس ساعت 12 شب،منزل من
    بعد تلفن رو قطع کرد.با اینکه ساعت 12 قرار داشتم ولی نمیتونستم به مهمونی نرم.دعا میکردم که سوپر من هم سر قرار نیاد.
    .
    .
    .
    ساعت 12 شب،منزل لکس لوثر
    .

    .
    .
    به خونه بزرگ لکس لوثر رفتم،اونجا کلی ادم بود.داخل شدم و لکس رو دیدم،کمی با هم حرف زدیم.زیادی حرف میزد.با لبخندی خشک و بی روح بهش گفتم:من کار دارم باید برم
    لکس:چی؟پس چرا اومدی؟
    -:گفتم که،کار دارم باید برم
    -:خیلی خوب...
    به سرعت از منزلش خارج شدم،به سمت خونه عموی الفرد رفتم،لباس هام رو پوشیدم و رفتم خارج شهر،اونجا کسی نبود،کم کم بارون گرفت.ساعت ها بود منتظر سوپرمن بودم ولی اون نیومد.بارون خیلی شدید شده بود.میخواستم برم که دیدم صداش اومد:
    به به،خفاش،امشب کارت رو تموم میکنم.

    ادامه دارد...

  12. 2 کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    LOGAN (01-10-2016),mojtaba 24 (01-10-2016)

  13. #26
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضويت
    88
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    محل سکونت
    گیم نتی
    نوشته ها
    725
    تشکر
    1,172
    تشکر شده 2,218 بار در 932 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    8
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 11 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    DeathStroke

    رفیقم قسمتی جدید داد و منم نجوایی دادم ( چی گفتم )
    دارک نوب عالی بود فصل دوم خیلی جذاب تر و هیجانی تر شده ( و خیلی هم به ساعت اهمیت داده میشه )
    منتظر قسمت های بعدی هم هستیم
    امیدوارم موفق بشی
    [مهمانان اجازه دیدن لینک ها را ندارند. ]

  14. کاربر مقابل از mojtaba 24 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Awmir.B (01-10-2016)

  15. #27
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack



    فصل دوم،قسمت دوم:بتمن علیه سوپر من 2

    بعد چشماش به رنگ قرمز در اومدن،من فهمیدم میخواد یک اتفاقی بیفته،پس سریع پریدم .اون از چشماش لیزر میزد.به هر زحمتی بود سعی کردم بهم نخوره،کم کم داشت توانم کم میشد که دست از لیزر زدن برداشت.
    من که نفس نفس میزدم گفتم:
    چرا نمیجنگی؟بیا با هم بجنگیم
    اون از اسمون پایین اومد و روی زمین نشست.
    بدون وقتفه دستکش های برقی ام رو روشن کردم و به سمتش دویدم،اون حرکتی از خودش بروز نداد،بهش که رسیدم،محکم زدم توی صورتش،کاریش نشد،دو سه بار این کار رو تکرار کردم ولی دیدم کاریش نمیشه.
    با اخم بهم نگاه میکرد،مشتی به سینه ام زد و من پرتاب شدم به عقب.روی زمین خوابیده بودم که الفرد تماس گرفت:
    الفرد:حالتون خوبه قربان؟
    من:الفرد...له شدم!
    الفرد:چه اتفاقی افت...
    ارتباط قطع شد،سوپر من اومد بالای سرم،میخواست با پاش صورتم رو له کنه که بلند شدم،بتموبیل رو احضار کردم.تا موقع اومدن بتموبیل،دو سه دقیقه ای باید باهاش مبارزه میکردم.
    من:امشب،کاری نمیتونم انجام بدم،بقیه اش برای بعد
    سوپرمن:اینقدر ادعات میشد همین بود؟
    بعد بتموبیل با سرعت از پشت بهش برخورد کرد،سوپر من افتاد زمین،ولی زود بلند شد،بتموبیل هم داغون شده بود،ولی چاره دیگه ای نداشتم،سوارش شدم و فرار کردم،هی به پشت سرم نگاه میکردم که یک وقت نیاد دنبالم.در کمال تعجب دیدم دنبالم نیومد،به سمت خونه عموی الفرد رفتم،وسایلم رو جمع کردم و به فرودگاه رفتم،اونجا با اولین پرواز به گاتهام رفتم.وقتی رسیدم به غار رفتم،اونجا الفرد رو دیدم.الفرد چمدون هام رو گرفت و داستان رو ازم پرسید،من هم براش تعریف کردم،کل داستان رو که تعریف کردم دیدم چشم های الفرد گرد شده،دو سه بار صداش کردم ولی جواب نداد،بعد هم بهش یک سیلی محکم زدم.
    الفرد:بله قربان؟؟
    من:حالا چیزی داریم که با اون حریف سوپر من بشیم؟
    الفرد:بله قربان،یک لباس زرهی،که ضربات سوپر من رو دفع میکنه،واسه سفرتون به مترو پلیس هم هوایپیمای خفاشی هست.
    من:عالیه.عمو و زن عموت رو همینجا نگه دار،اونجا شهر خیلی عجیبیه.حالا لباس کجاست؟
    -:الان واستون میارم قربان،دنبالم بیاین.با هم به بخش لباس ها رفتیم،اونجا یک لباس اهنی بود.
    Click here to enlarge
    من:همینه؟
    الفرد:بله
    -:خوبه،ایندفعه کارش رو تموم میکنم.
    ادامه دارد...

  16. کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mojtaba 24 (01-13-2016)

  17. #28
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    12
    عنوان کاربر
    مشاور زبردست
    محل سکونت
    خونه بابام
    نوشته ها
    803
    تشکر
    2,427
    تشکر شده 1,296 بار در 656 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    4
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 5 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    HatakeKakashi

    سلام.
    راستش من حتی یه جمله از داستانو نخوندم ولی در پست اول این تصویر رو دیدم:
    Click here to enlarge
    و فکر هم نکردین که چرا می نویسیم نویسنده و یا آدرس سایت.
    در حاشیه کاملا سیاه مینویسین و این کار نتیجش میشه این:
    Click here to enlarge
    داستان دزدی و ما هم نمیتونیم چیزی ثابت کنیم.اون میتونه ادعا بکنه که این تصویر رو بعدا بهش اضافه کردین.میدونین که گاهی نوشته نمیشه که پست ویرایش شده.
    تفاوت را پنهان کنیم:
    Click here to enlargeClick here to enlarge
    لطفا در داستانای بعد اینو رفع کنید.متشکر میشم!:D

  18. کاربر مقابل از White Night عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    LOGAN (04-01-2016)

  19. #29
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضويت
    2
    عنوان کاربر
    هیچی!
    محل سکونت
    هرجا که دلبر باشد :))
    نوشته ها
    343
    تشکر
    317
    تشکر شده 434 بار در 184 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    None

    Click here to enlarge نوشته اصلی توسط White Night Click here to enlarge
    سلام.
    راستش من حتی یه جمله از داستانو نخوندم ولی در پست اول این تصویر رو دیدم:
    Click here to enlarge
    و فکر هم نکردین که چرا می نویسیم نویسنده و یا آدرس سایت.
    در حاشیه کاملا سیاه مینویسین و این کار نتیجش میشه این:
    Click here to enlarge
    داستان دزدی و ما هم نمیتونیم چیزی ثابت کنیم.اون میتونه ادعا بکنه که این تصویر رو بعدا بهش اضافه کردین.میدونین که گاهی نوشته نمیشه که پست ویرایش شده.
    تفاوت را پنهان کنیم:
    Click here to enlargeClick here to enlarge
    لطفا در داستانای بعد اینو رفع کنید.متشکر میشم!:D
    سلام.
    Click here to enlargeClick here to enlargeClick here to enlarge
    یعنی سایتا انقدر یتیم شدن که بیان داستانای مارو بدزدن؟ فکر نکنم Click here to enlarge
    Click here to enlarge


  20. #30
    داستان:بتمن شب تاریک

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    37
    عنوان کاربر
    ناظم انجمن
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    303
    تشکر
    373
    تشکر شده 722 بار در 310 ارسال
    یاد شده
    در 2 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک
    شخصیت مورد علاقه: 
    ErronBlack

    فقط میتونم یه کلمه بگم اینکه شماها رد دادین
    داستان قحطه بیان داستان سطح پایین منو اونم از همچین سایت و انجمن نسبتا گمنامی کاپی کنن؟
    میخواین ایراد بگیرین ایراد منطقی بگیرین
    فکر کردین خیلی بارتونه
    جمع کنین بساطوClick here to enlarge
    [مهمانان اجازه دیدن لینک ها را ندارند. ]

    !WE ARE VENOM

  21. کاربر مقابل از Awmir.B عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    HamedWS (04-29-2020)

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
انجمن رساگیم برای گردآوری دوستان به دور هم و همینطور گفتگو و فعالیت پیرامون بازی های ویدئویی در محیط اخلاقی ایجاد شده. گروه ما سال ها قبل روی انجمن دیگری با نام "فایتینگ گیمز" کار میکرد که بعد ها با تغییر سیاست و نام، به انجمن رساگیم، تبدیل شد.
به ما بپیوندید
با تشکر از
همه دوستانی که در انجمن و پرتال رساگیم، فعالیت میکنند.